اين روزها نمي دانم مرا چه شده است
انتظار ديدار ، انتظار رسيدن و انتظار پيوستن به او ،
تار و پود وجودم را پر كرده است
حس و حالم با قلم همراهي نمي كند
تا آنچه در سرزمین احساس و اندیشه دارم بر روي كاغذ بياورم
مدام فكر مرگ در كوچه پس كوچه هاي ذهنم قدم مي زند
مانند مسافري هستم كه در ايستگاهي ايستاده
و هر دم لحظه ها را مي شمارد و منتظر رسيدن قطاري است كه راهي شود
اما ...
اما وقتي در خويشتن خويش به جستجو مي پردازم
جز بي حاصلي و كوتاهي چيزي عایدم نمي شود
اگر چراغ اميد را فرا راهم روشن نكني
چنان فرو مي مانم كه برخاستنم محال است
دستم را بگير ...
شب از نيمه گذشته و ديده باز است 20 دقيقه به 3 بامداد باقي است
تخیل های ذهن خسته ام ناگهان مرا از جا بلند مي كند
و به سوي دفترچه يادداشتم مي كشاند
تا دست به قلم شوم و احساسم را بر كاغذ به تصوير بكشم،
دوست دارم اسرار دل را بنگارم اما قلم ، دلم را ياري نمي كند ،
احساسم كلمات را كنار هم مي گذارد شايد بتوانم در خلوتگاه دل ،
راهي براي آرام كردن شعله هاي دامنگستر آتش عشق ،
راهي براي فرا رفتن از خويشتن پيدا كنم
هيچ كجا به اندازه خلوتگاه دل، مكان مناسبي براي عاشق شدن نيست
و نكته هاي كوچك اين ذهن درگير ، زير لب نجوا مي كند كه
دريغا چشم بينايي ندارم / بجز درگاه تو جايي ندارم
اگر رد مي كني رد كن ولي من
به جز درگاه تو جايي ندارم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم !
الهي ! مرا همراه دو بال سفيد آسماني
به سرزمين دوستي هاي بي ريا ،
همان جايي كه متعلق بدان جا هستم ببر .....
معبود من ! دل و جانم را در پاكي چشمه هاي كوهستاني جاري ساز
و همچون فرشته ها در فضاي لايتناهي به پروار در آور ! ........
دستهايم را به حالت نياز رو به آسمان مي گيرم
و اين نيايش از دل بي پناهم عبور مي كند
« بارالها ! به من زيستني عطا كن كه در لحظه مرگ ،
بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است ،
حسرت نخورم ، و مردني عطا كن كه
بر بيهودگيش ، سوگوار نباشم .....»
ناگهان رقص واژه ها مانند باران بهاري بر دلم باريدن گرفت
نمیدانستم چگونه مرا مینوازی ...
همدم شبهاي تنهايي من !
حالا كه قرار است مرا بدان سو بكشاني
مرا زیر چتر خود ببر
فقط زیر چتر تو باران می بارد .........
تو كريم كريماني و با کریمان کارها دشوار نیست ...
ای که مرا خوانده ای .......
راه نشانم بده !
***
از انسان بودن خسته شدم ....
الهي ! مرا درياب ......
در اين جمعه بي رنگ و غروب و دلتنگي هايش
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج

گاهی اوقات واژه ها برای بیان آنچه در دل داریم یاری نمی کنند
هیچ گاه قلم نتوانسته احساس واقعی آدمی را نشان دهد
...
امشب خرابم ! بگذار تا صبح بخوانمت ......
حالم خوش نیست
بگذار تا طلوع در خلوت دل بجويمت
بگذار تا سپيده لبخندي نزده
صدايت كنم تا اوج دلداگي
ای كلامت ، واژه ی سرشار شعر ... !
چاره ای كن خستگی های مرا .......
بگذار خودم بگويم !
آمدم این درد را در دل ویرانش كنم
امشب دلم غزلي غمگين مي خواند
امشب تو را با ذره ذره وجودم مي طلبم
اشكهايم را در مشك خود بگذار ....
امشب از درياي شرابت مستم كن
با من ديوانه همراهي كن .......
واپسین ساعات عشق خویش را به سوي خود روانه كن
بگذار بگريم چون ابر در بهاران .......
محبوب شبهاي من !!
غريبگي نكن با من !
امشب كنار من باش تا صبح آشنايي ......
مي خواهم تا واپسين لحظه طلوع .......
تا خود صبح خدا خدا كنم !!!
شايد خاموش نماید التهاب درونم را ....
شاید تنها نگاهی بتواند ......
شاید ...............
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم
جز در سايه اميد تو آرامش نيافت .....
معبود بي همتاي من !
جز در سايه توکل به تو آرامش و امنيتی احساس نمي كنم ....
امشب از باده خرابم کن و بگذار بميرم
بس كن افسانه و خوابم كن و بگذار بميرم
از خودم میترسم !
الهي مرا درياب ........

![]()
زندگی از روی ما عبور می کند ...
تند و سریع .........
گاهی مثل یک قطار .....
و گاهی مانند یک هواپیما .....
قطار که رد می شود , جنازه ای متلاشی می ماند و , دیگر هیچ
و هواپیما که عبور می کند ,
امتداد خط نگاهی می ماند و لبخندی مانده بر لب
هر دو از روی مان عبور می کنند .......
فقط ,
نقشی که به جای می گذارند
اندکی با هم فرق می کند !
*
خرداد هم تمام شد . بی شعر ،بی ترنم ، بی دریا ........
حالا که نگاه می کنم می بینم رفته رفته بی تفاوت تر می شوم . آنقدر در روزمرگی ها حل می شوم که شبانه روزم در ایستگاه قطار می گذرد و پیچ جاده و امتداد خطوط ذهنی ای کشدار و غلیظ که فقط سکوت می خواهد و سکوت.!.
...
ابرو سر تکان می داد:«هان! پس آمدی سر خانه اول؟»
«دیر فهمیدم همه چیز خدا جاری است در مخلوقاتش و همه چیز مخلوقاتش جاری است در خلقش.»
...
قطارها با سرعت مي گذرند
نمي دانم مسافر كدامشان هستم
شايد جا مانده باشم ..........
