یکی از عرفای بزرگ می گوید: «اگر انسان رابطه خوبی با خدای خویش داشته باشد خدا خودش افرادی را مخفیانه مامور می کند که برای رفع مشکلات او و انجام کارهای او تلاش کنند»

ظاهرا اگر حمل بر خود ستایی نباشد ما از آن بندگان خوب خداییم چون بعضی ها بعد از کلی تبلیغات در سایت ها و هزینه کردن مبالغی، سایت یا وبلاگ خود را به همگان معرفی می کنند و به دنبال افزودن طرفداران و علاقمندان خود هستند

اما ما متاسفانه به دلیل کمبود شدید وقت و نداشتن فرصت کافی برای کامنت گذاری و پاسخ دهی به کامنت ها و شرمندگی از دوستان بزرگوار، به لطف خدا طرفداران گمنام و متواضعی داریم که نمی خواهند نامشان حتی برای ما فاش شود که مرتبا بدون اطلاع ما در اینجا و آنجا از طرف وبلاگ ما نظر می دهند و  کامنت می گذارند و برایمان طرفدار جمع می کنند و این امور باعث شده محبوبیت خاصی در میان وبلاگها پیدا کنیم و آمار بازدیدهای وبلاگ ما با الهامات غیبی به طرز اسرار آمیزی افزایش یابد البته آمار وبلاگ هیچ اهمیتی برای ما ندارد ولی در زندگی از این اتفاقات ناخواسته خدادادی زیاد رخ می دهد.

در اینجا از این دوستان گمنام و یاوران پنهان نهایت تشکر و قدردانی خود را اعلام نموده و برایشان اجر اخروی بسیار آرزومندم و امیدوارم در غرفه های بهشتی مهمانان گمنام بسیاری بر سر و رویشان فرو بریزد و از شادی در پوست خود نگنجند و خدا هرچه می خواهد به آنها بدهد.

ما می خواستیم در کامنت گذاری مخفیانه از کسی تشکر کنیم اما دیروز یک مورد دیگر به آن اضافه شد که بابت آن هم باید تشکر کنیم آن عبارت است از شسته شدن ناگهانی و مخفیانه ماشین ما توسط یکی از همسایگان که این نیز به آن امدادهای غیبی اضافه شد حالا ما ماندیم از چه کسی تشکر کنیم...

اگر کسی هم خواست به این یاوران گمنام بپیوند خود داند و خدای خویش و اجرش با پروردگار خویش...


موضوعات مرتبط: میان پرده وبلاگی

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 0:1 | نویسنده : یاس |

فکر و روح خسته نمی تواند نوشته های ناب بیافریند

امروز سر زدم به سرزمین بر باد رفته ام

خودم را نقد کردم

کسی که هیچکس نیست...!

نوشته هایم بوی ناب عطر یاس نمی دهند

انگشتانی تازه می خواهم...

برای دیگر گونه نوشتن...!

انگشتانی که به بلندای بادبان های برافراشته در دریای طوفانی

 تا الفبایی نو بیافریند...

الفبایی که حروفش به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشند...!

می خواهم از حصار واژه ها بیرون بیایم

مانند کرم ابریشمی که از پیله در می آید....

می خواهم خودم نباشم

چشمانی دیگر می خواهم پاک و زلال و شسته از رنگ و ریا

تا از دریچه های آسمان به اعماق وجود خویش بنگرم...

هستی خویش را بدون نقش و نقاب ببینم و دریابم که کاهم یا کوهم یا پر پرواز دارم

چشمه ای کوهستانی ام یا برکه ای کوچک و تنها یا مردابی دور افتاده و خاموش....

باز مانده از کاروانی سبکبار و یا خاکستری در آغوش طوفانها

سرگردان کویر زندگی...

لبخندی بر لبان کودکی یتیم یا ستاره ای در قلب آسمان

شاخساری بی میوه یا میوه ای نارس و خام...

آشیانه ای خالی از پرندگان یا پرنده ای نالان و بی تاب و بی آشیان

بگذار در خلوت تنهایی خویش چون شمعی آب شوم

و آن گاه مانند پریان دریایی از اعماق وجود  خویش سر برآورم

و چون نسیمی کوتاه در آغوش آسمان محو شوم...

 

 

پی نوشت:

در گوش من حدیث بهار بخوان ... باران که بیاید شايد برگردم


موضوعات مرتبط: من كه هستم ! ؟؟؟

تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ | 1:44 | نویسنده : یاس |

انسان چه سرگذشت پریشانی دارد...

در انبوه سایه ها در جستجوی گمشده ی خویش است...

آری دل فریاد برمی دارد که...

عمریست بر سر بیراهه ها نشسته ام

شايد غباري از تو مرا مست كند...

شايد....

پروردگارا...!

روح مرا به مرحله ای برسان که در آن مرحله بتوانم بدون کلام با تو حرف بزنم

 


موضوعات مرتبط: سرگذشت پریشانی

تاريخ : جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ | 2:29 | نویسنده : یاس |

شفاف و آرام، به دنیا می نگرم ومی گویم: همه ی آنچه می بینم، می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم، آفریده ی ذهن من اند.

خورشید در کاسه ی سر من طلوع و غروب می کند. از یکی از معبدهایم طلوع می کند و در دیگری غروب...

در سر من است که ستارگان می درخشند؛ اندیشه ها، آدمها و حیوانات، در ذهن بی ثبات من، به گشت و چرا مشغول اند؛ آوازها و گریه ها صدف های پیچان گوشهایم را پر می کنند و لحظه ای هوا را توفانی می سازند.

با نابودی سر من، همه چیز- آسمانها و زمین – ناپدید می شوند.

ذهن فریاد می کشد: "فقط من وجود دارم!

در ژرفای سلولهای ناپیدای من، حواس پنج گانه ام به کار مشغولند؛ آنها نخهای زمان و مکان، اندوه و شادی، و ماده و روح را می ریسند و رشته ها را دوباره پنبه می کنند.

همه چیز چون رودی در پیرامونم پیچ و تاب می خورد،می رقصد و چرخ می خورد؛ صورتها همچون آب می لغزد و آشوب ازلی زوزه می کشد.

اما من- یعنی ذهن- صبورانه، دلیرانه و متین، با سرگیجه، به صعودم ادامه می دهم و برای اینکه سکندری نخورم و سقوط نکنم، بر روی [منحنی] این دَوَران ذهن، علامتهایی می گذارم؛ بر روی این مغاک، پلهایی می بندم و راه هایی می گشایم.

با متانت و صبوری سعی خود را می کنم، در میانه ی پدیده هایی که خود آفریده ام، گام بر می دارم و برای راحتی خودم، بین آنها تمایز قایل می شوم، آنها را با مفهوم قانون متحد می کنم و به نیاز های شدید خودم گره می زنم.

این منم که نظم را بر بی نظمی تحمیل می کنم و به آشوب ازلی صورت می بخشم - صورت خودم را.

نمی دانم آیا در پس این نمودها، حقیقتی پنهان و برتر از من هست و جریان دارد یا نه؛ و نمی خواهم بدانم؛ برایم اهمیتی ندارد. من انبوه پدیده ها را می آفرینم و با ترکیبی کامل از رنگها، در مقابل این مغاک، نقش پرده ای عظیم و پر زرق و برق را می کشم. نخواه که پرده را کنار بزنم تا نقش را ببینی. نقش همان پرده است که می بینی.

ته نویس: نوشته گزیده ای از آثار نویسنده بزرگ یونانی به نام "نیکوس کازانتزاکیس" است هرچند به نوعی اشاره به تفکرات صوفسطایی های یونان باستان دارد ولی از لحاظ ادبی ظرافت های زیبا و شاعرانه ای داشته که من پسندیدم اینجا نقل کنم در پست های بعدی بخش های دیگری نیز می آورم.

_______________

جمله آشنا:

انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است

نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

 


برچسب‌ها: سلول های ناپیدای من

تاريخ : سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | 2:41 | نویسنده : یاس |