|
شبنــــــــــم سحرگاهـــــی حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد
| ||
|
اي معلم شهيد زندگي ، از تو آموختم... چه گران بهايند انسان هايي كه... بزرگواري ها و عظمت هاي خوب و دوست داشتني... و زيبايي هاي لطيف و قيمتي را دارند و خود از آن آگاه نيستند... اين از آن مقوله هاي «نفهميدن» هايي است... كه به روح ، ارجمندي متعالي و عزيزي مي بخشد... از تو آموختم كه « دل دلايلي دارد ، كه عقل از آن آگاه نيست » من هنر ديدن را از تو آموختم... از تو نگاهي تازه گرفتم كه بدان همه چيز را به گونه اي ديگر ديدم... دريافتم كه به وجود خدا ، دل گواهي مي دهد نه عقل... و اين احساس خوب دل ، چنان آرامش وصف ناپذيري در من به وجود آورد... كه مدت ها بود نيازمند اين آرامش بودم... و با زندگي پر تلاطم و روح بزرگ ات به من آموختي... كه دل آدمي تا كجا مي تواند «دوست بدارد»... و در اين جهان اثيري پر از خداوند... تا كجاها مي تواند اوج بگيرد... ! و اين انسان روح پرورده تا كجاها مي تواند رشد كند... تا چه اندازه مي تواند بزرگ باشد و بشود... ! آه ... معلم عزيز اين درس كوچكي نيست كه من از روح بي رياي تو آموختم... بر چشمان من نگاهي ژرف و عميق بخشيدي... و جهتي تازه و افقي وسيع در برابرم گشودي... آموختم كه چه آدمهای بسیاری که حقیر و زبون مانده اند... تنها به این خاطر كه حقيقت را هنوز نيافته اند... و عدالت را به مسلخ برده اند... دلم مي خواهد از خودم ... از اين كوير لب به لب رو به درياي تو هجرت كنم... دلم مي خواهد گوشه نشين خلوت تنهايي هايم باشم... و در درياي بي كران و جوشان تو شناور باشم... مي داني رفيق ، گاهي وقتها زندگي بد جوري مضحك مي شود... اين روزهاي مضحك هم مي گذرد اما من این روزها را دوست دارم... به اين علت كه از آنها درس بگيرم..... و به دنبال ارزشهاي واقعي باشم... فقط گاهي بايد تحمل كرد و هيچ نگفت... و ديگر هيچ...!! موضوعات مرتبط: آدمهای قیمتی... برچسبها: آدمهاي قيمتي, روح متعالي, حقيقت, كوير, هجرت [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 21:5 ] [ *لعیا سپهری* یاس ]
گاهی وقتها به خودم می گویم ای ساده دل...! از سال 82 این همه از دل نوشتی آخر چه شد...؟ این همه نالیدی ... این همه فریاد زدی ... این همه سکوت کردی... این همه از دلتنگی گفتی... این همه از روز مرگی نوشتی... این همه نوشتی که ما به زندگی دچاریم... و اينكه لحظه ها را می کشیم و همیشه هم در حال فراریم... خسته شدی ... به آخر خط رسیدی... فکرت ، روح ات مشغول چیزهایی شد که کم آوردی وبلاگت رو تعطیل کردی و رفتی... و دوباره دلت هوس نوشتن کرد... بعد از مدتی طولانی ننوشتن ، خواستی و باز نوشتی... آخر چه عایدت شد ... به چه دردت می خورد این نوشتن...؟ اما... امان از این دل سرکش و چموش...! احساس می کنم این دل نوشته ها بیشتر برای ادراک درد است... ادراک دردی آشنا... احساس و ادراک دردی که شاید روح مرا و روح تو را صيغل دهد و سبك كند... تا به سر منزلگه آرامش برساند... دلم می گوید اینها قصه های زندگی ست ... غصه های دل است... درد دوری ست... درد بي درمان است... این دل نوشته ها برای عرض طلب است... طلب برای درک و فهم دردها... عرض طلب برای بال گشودن که معشوق مرا میطلبد... همان طلب و شوق و ادراک جدایی از عالم وصال و سعادت است... این درد اصل است بر همه درمان ها... گاهی می گویم دلی که فهم ندارد ... درک ندارد ... شعور ندارد... این همه سخن گفتن حیف است... اين را به خودم مي گويم... خیلی ها آمدند و دانستند و درک کردند و رفتند... ما هنوز مانده ایم... ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...! چه بگویم از این دل سرکش و رازهای درونش...!! چه بگويم... با من ای دل چه ها کردی ؟ با خودم می گویم... سراسر طبیعت و کاینات، زنده و پویا و سرشار از احساس و ادراکاند... چرا ما اين همه احساس و پويايي را درك نكنيم... مگر نه این همان چیزی ست که دل می طلبد و درک می کند...؟ اما ... افسوس دل من از دریافت این ادارکات پاك و آسماني عاجز است....... افسوس.....! زنده ياد مسعود امامي با اين سروده اش آتشي بر جانم زد... « اندرين باغ مرا يك گل بي خار نبود تو بگو بلبل شيدا گل بي خار كجاست ؟ من چنان مرغ گرفتار درون قفسم... راه پرواز به اين مرغ گرفتار كجاست ؟» این روزها می کوشم رنگی به زندگی ام بدهم... این روزها تمرین می کنم روح نا بسامانم را آرامش دهم.... کمی ... حد اقل کمی از استرس و اضطراب دور باشم... اگر بشود... تا شاید روحی تازه در من دمیده شود...
موضوعات مرتبط: عنوانش رو تو بگو...! برچسبها: درد, پرواز, درک, شعور, عرض طلب, مرغ گرفتار, بلبل شیدا, دل سرکش, آرامش [ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 23:18 ] [ *لعیا سپهری* یاس ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||