یکی از عرفای بزرگ می گوید: «اگر انسان رابطه خوبی با خدای خویش داشته باشد خدا خودش افرادی را مخفیانه مامور می کند که برای رفع مشکلات او و انجام کارهای او تلاش کنند»

ظاهرا اگر حمل بر خود ستایی نباشد ما از آن بندگان خوب خداییم چون بعضی ها بعد از کلی تبلیغات در سایت ها و هزینه کردن مبالغی، سایت یا وبلاگ خود را به همگان معرفی می کنند و به دنبال افزودن طرفداران و علاقمندان خود هستند

اما ما متاسفانه به دلیل کمبود شدید وقت و نداشتن فرصت کافی برای کامنت گذاری و پاسخ دهی به کامنت ها و شرمندگی از دوستان بزرگوار، به لطف خدا طرفداران گمنام و متواضعی داریم که نمی خواهند نامشان حتی برای ما فاش شود که مرتبا بدون اطلاع ما در اینجا و آنجا از طرف وبلاگ ما نظر می دهند و  کامنت می گذارند و برایمان طرفدار جمع می کنند و این امور باعث شده محبوبیت خاصی در میان وبلاگها پیدا کنیم و آمار بازدیدهای وبلاگ ما با الهامات غیبی به طرز اسرار آمیزی افزایش یابد البته آمار وبلاگ هیچ اهمیتی برای ما ندارد ولی در زندگی از این اتفاقات ناخواسته خدادادی زیاد رخ می دهد.

در اینجا از این دوستان گمنام و یاوران پنهان نهایت تشکر و قدردانی خود را اعلام نموده و برایشان اجر اخروی بسیار آرزومندم و امیدوارم در غرفه های بهشتی مهمانان گمنام بسیاری بر سر و رویشان فرو بریزد و از شادی در پوست خود نگنجند و خدا هرچه می خواهد به آنها بدهد.

ما می خواستیم در کامنت گذاری مخفیانه از کسی تشکر کنیم اما دیروز یک مورد دیگر به آن اضافه شد که بابت آن هم باید تشکر کنیم آن عبارت است از شسته شدن ناگهانی و مخفیانه ماشین ما توسط یکی از همسایگان که این نیز به آن امدادهای غیبی اضافه شد حالا ما ماندیم از چه کسی تشکر کنیم...

اگر کسی هم خواست به این یاوران گمنام بپیوند خود داند و خدای خویش و اجرش با پروردگار خویش...


موضوعات مرتبط: میان پرده وبلاگی

تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ | 0:1 | نویسنده : یاس |

فکر و روح خسته نمی تواند نوشته های ناب بیافریند

امروز سر زدم به سرزمین بر باد رفته ام

خودم را نقد کردم

کسی که هیچکس نیست...!

نوشته هایم بوی ناب عطر یاس نمی دهند

انگشتانی تازه می خواهم...

برای دیگر گونه نوشتن...!

انگشتانی که به بلندای بادبان های برافراشته در دریای طوفانی

 تا الفبایی نو بیافریند...

الفبایی که حروفش به حروف هیچ زبان دیگری مانند نباشند...!

می خواهم از حصار واژه ها بیرون بیایم

مانند کرم ابریشمی که از پیله در می آید....

می خواهم خودم نباشم

چشمانی دیگر می خواهم پاک و زلال و شسته از رنگ و ریا

تا از دریچه های آسمان به اعماق وجود خویش بنگرم...

هستی خویش را بدون نقش و نقاب ببینم و دریابم که کاهم یا کوهم یا پر پرواز دارم

چشمه ای کوهستانی ام یا برکه ای کوچک و تنها یا مردابی دور افتاده و خاموش....

باز مانده از کاروانی سبکبار و یا خاکستری در آغوش طوفانها

سرگردان کویر زندگی...

لبخندی بر لبان کودکی یتیم یا ستاره ای در قلب آسمان

شاخساری بی میوه یا میوه ای نارس و خام...

آشیانه ای خالی از پرندگان یا پرنده ای نالان و بی تاب و بی آشیان

بگذار در خلوت تنهایی خویش چون شمعی آب شوم

و آن گاه مانند پریان دریایی از اعماق وجود  خویش سر برآورم

و چون نسیمی کوتاه در آغوش آسمان محو شوم...

 

 

پی نوشت:

در گوش من حدیث بهار بخوان ... باران که بیاید شايد برگردم


موضوعات مرتبط: من كه هستم ! ؟؟؟

تاريخ : شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۲ | 1:44 | نویسنده : یاس |

انسان چه سرگذشت پریشانی دارد...

در انبوه سایه ها در جستجوی گمشده ی خویش است...

آری دل فریاد برمی دارد که...

عمریست بر سر بیراهه ها نشسته ام

شايد غباري از تو مرا مست كند...

شايد....

پروردگارا...!

روح مرا به مرحله ای برسان که در آن مرحله بتوانم بدون کلام با تو حرف بزنم

 


موضوعات مرتبط: سرگذشت پریشانی

تاريخ : جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ | 2:29 | نویسنده : یاس |

شفاف و آرام، به دنیا می نگرم ومی گویم: همه ی آنچه می بینم، می شنوم، می چشم، می بویم و لمس می کنم، آفریده ی ذهن من اند.

خورشید در کاسه ی سر من طلوع و غروب می کند. از یکی از معبدهایم طلوع می کند و در دیگری غروب...

در سر من است که ستارگان می درخشند؛ اندیشه ها، آدمها و حیوانات، در ذهن بی ثبات من، به گشت و چرا مشغول اند؛ آوازها و گریه ها صدف های پیچان گوشهایم را پر می کنند و لحظه ای هوا را توفانی می سازند.

با نابودی سر من، همه چیز- آسمانها و زمین – ناپدید می شوند.

ذهن فریاد می کشد: "فقط من وجود دارم!

در ژرفای سلولهای ناپیدای من، حواس پنج گانه ام به کار مشغولند؛ آنها نخهای زمان و مکان، اندوه و شادی، و ماده و روح را می ریسند و رشته ها را دوباره پنبه می کنند.

همه چیز چون رودی در پیرامونم پیچ و تاب می خورد،می رقصد و چرخ می خورد؛ صورتها همچون آب می لغزد و آشوب ازلی زوزه می کشد.

اما من- یعنی ذهن- صبورانه، دلیرانه و متین، با سرگیجه، به صعودم ادامه می دهم و برای اینکه سکندری نخورم و سقوط نکنم، بر روی [منحنی] این دَوَران ذهن، علامتهایی می گذارم؛ بر روی این مغاک، پلهایی می بندم و راه هایی می گشایم.

با متانت و صبوری سعی خود را می کنم، در میانه ی پدیده هایی که خود آفریده ام، گام بر می دارم و برای راحتی خودم، بین آنها تمایز قایل می شوم، آنها را با مفهوم قانون متحد می کنم و به نیاز های شدید خودم گره می زنم.

این منم که نظم را بر بی نظمی تحمیل می کنم و به آشوب ازلی صورت می بخشم - صورت خودم را.

نمی دانم آیا در پس این نمودها، حقیقتی پنهان و برتر از من هست و جریان دارد یا نه؛ و نمی خواهم بدانم؛ برایم اهمیتی ندارد. من انبوه پدیده ها را می آفرینم و با ترکیبی کامل از رنگها، در مقابل این مغاک، نقش پرده ای عظیم و پر زرق و برق را می کشم. نخواه که پرده را کنار بزنم تا نقش را ببینی. نقش همان پرده است که می بینی.

ته نویس: نوشته گزیده ای از آثار نویسنده بزرگ یونانی به نام "نیکوس کازانتزاکیس" است هرچند به نوعی اشاره به تفکرات صوفسطایی های یونان باستان دارد ولی از لحاظ ادبی ظرافت های زیبا و شاعرانه ای داشته که من پسندیدم اینجا نقل کنم در پست های بعدی بخش های دیگری نیز می آورم.

_______________

جمله آشنا:

انسان به میزانی که می‌اندیشد ، انسان است، به میزانی که می‌آفریند انسان است

نه به میزانی که آفریده‌های دیگران را نشخوار می‌کند.

 


برچسب‌ها: سلول های ناپیدای من

تاريخ : سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ | 2:41 | نویسنده : یاس |

روزگار تلخ و پیچیده همچون آدمهایش راز آلود است

و هوای این روزها بسیار دلگیرتر...!

بازی روزگار همچنان بی رحم و نا رفیق است

و با چنگالهای مکر و نیرنگ، غمهای زهرآلودش را در قلب آدمی فرو می کند

انگار همچون بید مجنونی هستم که در برابر باد ایستاده ام

و باد مرا به هر سو که خودش می خواهد می کشاند و با خود می برد

در امتداد این روزها بدون ره توشه این راه دراز...

غرق در یک خیال محض، همچنان قافیه را میبازم

میان وجودم انگار یک شعله می سوزد و مرا مثل شمع آب می کند

در این فصل سرد بی پایان و غم زده...

در همهمه امواج دریای پر تلاطم روزگار مثل باد و طوفان بی موقع...

گاهی در افکار خسته و تیره و گرفته خود قدم می زنم

انگار پاییز مرا مهمان دلتنگی هایم کرده است

چه بگویم که حاصل روزهای عزلت سرشار از سکوت و بغضی تلخ

نوشته ها و برگ های دفتری که سرنوشت شان چیزی جز مچاله شدن نبود

شیرازه نوشته هایم مثل منظره ای آشفته به نظر می رسند

و نوشته هایم همانند طوفانی در دل کویر می پیچد و می رود

دیرگاهیست......

دلی در اسارت زنجیر ملالت و اندوه های نو به نو  

به خود می پیچد...

دلی که چون پرنده ای میان سیم های خاردار اسیر گشته

دلی پر سر و صدا ولی خاموش

کبوتر پیام آور وادی خاموشان...

انگار مانند صدایی لرزان روی هوا سرگردان است

و یا چون برگی بر روی امواج رودخانه...!

خستگی جسم را می توانی به آب بسپاری

اما...

با خستگی روح چه می کنی...؟

خیالات زیبا و دلنشین هم رهاوردی جز دلزدگی ندارد

آری صدای سوز می آید...

آوای سکوت در جایی میان زخم های قلم بر صحیفه دل

چون آهوی فراری به هر دشت دوانم

اگر کسی سراغ مرا گرفت...

بگویید به دیار آشنایی ها رفته است

تا دیگر باز نگردد....


موضوعات مرتبط: پیام زخمها...

تاريخ : چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ | 2:20 | نویسنده : یاس |

شیفتگان پرواز را میل به خزیدن نیست...

آنان در اوج آسمان پرواز می کنند ... وارد بازیهای دنیوی نمی شوند...

آنها شناخته نمی شوند و در ظاهر جزء مردمان عادی به شمار می آیند...

کارهایی بی قیل و قال و بدون تکبر و تفاخر انجام می دهند.
مسیر زندگی شان را با شناخت و معرفت و با چشمانی باز و روشن بینی انتخاب می کنند...

و در دریای بی کران الهی غوطه ور می شوند و عمر پرمایه زندگی را از غنای روحی و معنوی سرشار می کنند. همچون پرندگان در قفس شیفته و شیدا در لحظه های سرشار از غم و  اندوه تنهایی را حس می کنند.

از درغگویی و چرب زبانی بیزارند آنان با عنوان شناخته نمی شوند چون عنوان ها بر انگیخته از منیت و خود پرستی است...  

.................................

کلام دل:

بیاییم ما هم باغ اندیشه های خود را به سوی معنویت پرورش دهیم و هرگونه تمایل برای ارزیابی و داوری درباره این که دیگران از باغ خود چگونه مراقبت می کنند در وجودمان بکشیم و خود را از شر اندیشه هایی که ما را بر می انگیزد تا در کار و زندگی دیگران مداخله کنیم رها کنیم و با خود پیمان ببندیم هر گونه اعمال نفوذ در افکار و اعمال دیگران را از قلمرو زندگی خود بیرون برانیم...

چند لحظه بیندیشیم و ببینیم که با چه عناوینی شناخته می شویم و تا چه  اندازه به این عناوین دلبستگی داریم اگر می خواهیم نزد خداوند فردی قابل تحسین باشیم در حد امکان به طور آرام و بی قیل و قال اثر بخش باشیم فراموش نکنیم منیت و یا وجود کاذب مان پیوسته ما را بازنده می نامد به وجود الهی خویش مجال دهیم که به منیت راه و روش بی ریا و موفق را نشان دهد... 


موضوعات مرتبط: شیفتگان پرواز را میل به خزیدن نیست

تاريخ : سه شنبه سوم دی ۱۳۹۲ | 0:38 | نویسنده : یاس |

حضور هیچ کس در زندگی ما بی حکمت و اتفاقی نیست

خداوند در هر حضوری رازی را برای پرواز روح ما نهان کرده است

خوشا آن دم را که راز حضور اشخاص را دریابیم...

ذهن و روح ما مثل هتلی است و اندیشه ها و خیالات ما همانند مهمانانی است که می آیند و می روند گاهی آدمهای کوچک و گاهی آدمهای ناشناس مهمان اندیشه های ما می شوند و دنیای ما را دگرگون می کنند و مدت ها آثارشان در زندگی آدم باقی می ماند ... قدر آن آدمها را بدانیم و قدر افکاری را نیز که به ذهن ما می آید بدانیم.

هر دمی فکری چو مهمان عزیز                   آید اندر سینه‌ات هر روز نیز

انسان موجودی است که هر روز برای او می تواند رمز تحول باشد قدر این لحظه ها و مهمانها را بدانیم

افکاری که به ذهن ما می آید مهمانی است می تواند مانند "حضرت خضر " پیام آور نجات باشد و یا می تواند این مهمان سارق و ویرانگر روح و روان باشد .

همان طور که عظمت میزبان به مهمان اوست ارزش اشخاص نیز به مهمانان فکر و اندیشه شان است و ممکن است مهمان شمس تبریزی باشد و نسیم تحولی و کیمیای عشقی را به همراه خود داشته باشد.

نزدیکی در فاصله ها نیست در اندیشه است و تو اینک مهمان اندیشه منی ... آدمها هر کسی را مهمان  دعوت نمی کنند ... هر اندیشه ای را مهمان ذهن خود نسازیم ... قلب انسان حرم الهی است هر کسی را در آن راه ندهیم ... مواظب مهمانهای ناخوانده باشیم که ممکن است جای صاحبخانه را بگیرند.

اصلا با این مهمانها دنیای انسان عوض می شود ... حضور بعضی از آدمها در زندگی ما فرو رفتن در باتلاق مرگباری است و دیدار بعضی از انسانها سکوی پرواز...

شاید صاحبخانه "بشر حافی" باشد و رهگذری که از جلوی خانه اش عبور می کند امام موسی ابن جعفر باشد  که صدای گام هایش از بشر عیاش یک بشر عارف ساخت .

یا شاید صاحبخانه عطار نیشابوری باشد و مهمانش درویشی بینوا و درمانده که در جامعه عددی محسوب نمی شود  ولی یک سخن  انرژی بخش و یک حرکت  تکان دهنده از همین درویش بینوا عطار نیشابوری را از یک بازاری پول پرست و ظاهربین به شاعر و عارفی بی نظیر مبدل ساخت . 

مهمان شاید کارگر ساختمانی باشد که در صورت حضرت خضر ظاهر شده یا گدای گوشه نشینی باشد که از طرف خدا برای آزمایش من و تو آمده است.

شاید مهمان ما رهگذر جمعه ها باشد که بصورتی ناشناس از جلوی خانه ما می گذرد یا به طور ناشناخته کنار مهمانها می نشیند و یا شاید این مهمان یک زندانی بی گناه و مظلوم مثل حضرت یوسف باشد.

این همه مهمان بی نظیر یا یکی از آنان ممکن است در محفل تو حضور یابند  ؛ قدر این لحظه های ناب حضور در کنار آنها را بدانیم...

ارزش میزبان به مهمانان  اوست اما باید دید که من و تو نیز ارزش این را داریم که میزبان چنین مهمانانی باشیم...!؟

 آیا اصلا من و تو چنان جایگاهی داریم  که این بزرگان شبی مهمان مان شوند...؟

مهمان خیلی ها می شویم  و ساعت ها عمرمان چون  برق و باد می گذرد

چه می شود که شبی مهمان دل شویم....

و خدا کند من که صاحب این خانه ام لایق مهمانانی چون شما باشم...

پی نوشت:

سال 1383 انگار خیلی دور نیست

امروز 28 آذر شروع دهمین سال مهمان نوازی شبنم سحرگاهی است...


 


موضوعات مرتبط: مهمانان اندیشه

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۲ | 0:15 | نویسنده : یاس |

در انتهای شبی از همین شبها آهسته چشمانت را ببند

چند لحظه با نگاهی صمیمانه خورشید درون خود را مشاهده کن

باغستان اندیشه ات را تا انتظار سحر شکوفا نگه دار

بگذار اندیشه هایت روان شود...

آن گاه خاموشی پیشه کن و با تمام هستی ات سخن دل را بخوان

خواهی دید معنای نور در کلام تو متبلور می شود

سکوت رازهایش را بی دریغ در سبد دستان تو می گذارد...

به باور صداقت و  یکرنگی می رسی...

و ژرفای دریای جان در این آرام ترین خلوتگه هستی صدای بشارت نور را می شنود

برای قلب تپنده ات از میان جوانه های باور ذهنی به معرفت عقلانی و آن گاه یافته  های ناب درونی خیز بر می دارد

و بدین سان پرنده وجودت از آشیان این باورها به فراسوی حقیقت بال می گشاید ...

در این خاموشی مقدس "حکمت" فرو می بارد و از کوه سرد وجودت گنج محبت سر می گشاید

و آن گاه از غوغای دنیای بیرون و فضای "فریب ها"، "رنگ ها"، "شلوغی ها" و از هیاهوی درونی "ترس ها"و "یاس  ها " و دلمردگی ها رها می شوی...

حقیقت قدسی از ورای سکوت می ترواد ؛ همراه با بشارتی برای پذیرا شدن و فرود آمدن موهبتی از جانب وادی رحمت.....

وقتي غوغای ذهن و روان فرو می نشیند كل هستی سخن گفتن با تو را آغاز می كند.وقتی كاملاً ساكتی ناب ترین جلوه های معرفت چون بارانی سیل آسا بر همه هستی ات فرو می ریزد....

آن گاه سرتا پای زندگی ات با امواج ملکوتی زیر و رو می شود

و  در این لحظه های بی بدیل همه چیز رنگ نیایش به خود می گیرد...

مایه خوشدلی آن جاست که روزی تو نیز جزيی از آهنگ اين سمفونی بي نهايت زيبا شوی...!


 

 پ.ن: دوستی از من خواست پستی که در اردیبهشت ماه سال 87 نوشته بودم با موضوع "حقیقت آنچنان که هست"دوباره اینجا بیاورم به جای تکرار و مکررات لینک آن پست را قرار می دهم لطفا کلیک فرمایید "حقيقت آنچنان كه هست ..." 


موضوعات مرتبط: رازهای سکوت
برچسب‌ها: رازهای سکوت

تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۲ | 23:27 | نویسنده : یاس |

قصه آدمها، قصیده غصه هاست ... هیچ قصه ای پایان ندارد ... حتی شخصیت آدمهای کوچه و خیابان، آدم های ملموس و محسوسی که برای باورشان و باور رنج هایشان نیازی به توضیح و توصیف بیشتر نیست ... همین طور گفتن از همه زندگی شان چرا که آنها را با رنج هایی که کشیده اند می شناسیم و احترام می گذاریم و واقعا هم آدمی که رنجی نبرده باشد، شایسته احترام هم نیست.

در شلوغی این زندگی به اصطلاح مدرنیزه خیلی ها هستند که دلشکسته اند ... چشمانی غم زده دارند ... کسانی هستند که زخمهای دلشان را هیچ پرستاری نمی تواند التیام بخشد ... خیلی ها هستند که سینه هایشان پر از درد است و سرزمین دلشان اندوه نگاهی نگران را جستجو می کند.

در این میان کسانی هستند که فراموش شده اند گاهی نقاب غبار آلود خاطرات تلخ مانعی می شوند برای لمس لبخندها... دیگر کسی نیست که دست روی شانه شان بگذارد و کلبه تنهایی شان سوت و کور است و صدای عاطفه و صمیمیت آشنایی در آن حس نمی شود.

انگار آدمها در این جزیره خاکی به دخمه غم ها و رنج ها تبعید شده اند ... گورستانی که هیچ خفته ای در آن نیست...

گویا این آدمها به دنیا آمده اند تا افسار گسیخته زندگی خود را دست یک مشت اشباح شبانگاهی و التهابی سرخ بسپارند.

ای دوست بیا همدم تنهایی های خویش باشیم شریک غمها و شادی ها و خیرخواه هم باشیم تکیه گاه هم در سختی و گرفتاری ها باشیم.

بگذار آیینه دار هم باشیم...

افسوس که محبت و صمیمت های زیبا و دلنشینی را که به زحمت به دست می آوریم به آسانی و سهل انگاری گم و فراموش می کنیم. 

 

آخرنوشت:

کارگری چند روز قبل داشت محوطه ساختمان را نظافت و رفت و روب می کرد یه خسته نباشید و خدا قوتی بهش گفتم بعدهم دست کردم تو  کیفم چند تومنی بهش پول بدهم به عنوان قدردانی زحمتی که میکشه ...  در این حال  با نگاهی اعتراض آمیز گفت ممنون خانوم من وظیفه ام را انجام می دهم لازم نیست در ازای آن پولی به من بدهید... از عزت نفس بلند این مرد زحمتکش جا خوردم و ته دلم به ثروتی که از ورای شخصیتش نمایان میشد به او تبریک گفتم ... او بی سواد بود و نیازمند ... ولی ثروتمند بود... اگر عزت نفس نداشت ... هیچ نداشت...!



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ | 0:17 | نویسنده : یاس |

توی درمانگاه منتظر بودم تا خانم پرستار بیاید و آمپول من را بزند بچه ی 8 – 9 ماهه ای آن طرف تر روی تخت بود که صدای خنده های ملیحش فضای اتاق را پر کرده بود چهار نفر هم مثل پروانه دورش می چرخیدند و عجب دختر بچه شیرینی بود چشمان نافذ و خنده هایی از روی شیطنت روی لبانش غنچه کرده بود خلاصه بچه تو دل برویی بود کاش حالم خوب بود از او عکس می گرفتم

قرار بود برایش سرم بزنند و مادرش از اینکه شاهد زدن سرم نباشد بیرون از اتاق قدم می زد و هر گاهی به کودک خود سرک می کشید

پرستار آمد هر دو دستش را ورانداز کرد تا جای رگ کودک را پیدا کند ولی رگی از کودک پیدا نشد که نشد آخر سر رفت سراغ پای بچه، بعد از ده دقیقه معطلی وقتی صدای جیغ بچه بلند شد فهمیدیم که بالاخره رگ کودک پیدا شد.

مادر به سرعت خود را بالای سر بچه اش رساند و یک راست رفت روی تخت و نشست و بچه را گذاشت روی پاهایش تا با تکان دادن او دردش  کاهش پیدا کند و احساس درد نکند.

پدر از یک طرف با در آوردن ادا و شکلک های ماهرانه و صداهای عجیب و غریب و خنده دار مسخره بدون اینکه از اطرافیان خجالتی بکشد مشغول ساکت کردن بچه بود لوله سرم را از یک طرف می کشید می داد دست کودک، بچه هم بی مقدمه همه شلنگ سرم را یکجا میرد دهنش، کلاه را از طرف دیگر با اداهای خاص می گذاشت سرش تا بچه را بخنداند. مادر بزرگ هم دست های سفید و کوچک بچه را می بوسید. مردی هم  در کنار بچه هی تکرار می کرد دائی جان چیزی نیست الان خوب میشی گریه نکن عزیزم. این چهار نفر چنان بچه خردسال را نوازش می کردند و قربون صدقه اش می رفتند که کلا درد سوزن و سرم از یادش رفت.

همان لحظه یاد زمانهای پیری افتادم و یک غم عجیبی به دلم نشست بعضی پدر و مادرهایی که هیچ کس را ندارند ماهها با وضع و حال بیماری در گوشه خانه های شان مانده اند و هیچ بچه ای سراغش را نمی گیرد چه برسد به اینکه او را نزد پزشک ببرند.

از اینکه پیری روزی فرا می رسد به شدت نگرانم کرده است اما خوب پیر شدن، چیزی متفاوت تر از جوان ماندن و حال و هوای جوانی داشتن، است. به هر حال، گذر زمان اجتناب ناپذیر است و پیری روزی فرا می‌رسد بهتر است تصمیم بگیریم خوب پیر شویم. ما می توانیم خیلی خوب و با خشنودی پیر شویم و بدون از کار افتادگی سریع و نا امید از زندگی...

برای پیر شدن، افراد مسنی که خوشبختی را لمس کرده اند می‌توانند تجربه های دیگری به ما یاد بدهند، مانند مهارت های زندگی کردن، اندیشیدن، یادآوری خاطرات و اقدامات دیگری که باعث خشنودی و رضایت خاطر در سن و سال پیری می‌شود. و این تمام چیزی است که هر یک از ما برای پیری مان آرزو می‌کنیم...

بزرگی می گوید: "یادتان باشد وقتی خورشید می درخشد هرکس می تواند دوستتان داشته باشد. در طوفان است که متوجه می شوید که چه کسی واقعا به شما علاقه دارد"...

باید بگویم آن خورشید در حقیقت،خورشید کودکی و نوجوانی و این طوفان، طوفان پیری است.

یکی از نشانه های رسیدن به پیری خوب "بلوغ انسانیت" است ان شاالله هر یک از شما دوستان بزرگوارم جوانی خوب و ارزشمندی را پست سر بگذارید من نیز به مانند شما...

از خداوند همواره بخواهیم در پیری یاری مان کند و دلمان آرام باشد...

 

 


موضوعات مرتبط: از ازدحام زیبایی و شلوغ کودکی تا تنهایی و درماندگی

تاريخ : چهارشنبه ششم آذر ۱۳۹۲ | 2:16 | نویسنده : یاس |

داشتم به این فکر می کردم که کاش قانونی بود برای آنهایی که می خواهند بچه دار شوند یعنی یک قانونی که بتوان وضعیت شخصیتی،  روحی و روانی و سلامت پدر و مادرها را قبل از بچه دار شدن سنجید.

در حقیقت دولت باید کاری کند که نسل بشر در دراز مدت نسل سالم و قوی باشد به همین منظور باید تدابیری بیاندیشد که بچه های ضعیف به دنیا نیایند. یا اینکه کاری بکند که حاصل ازدواج ها، بچه های ضعیف و ناقص نباشد.

به طور یقین تکثیر بچه های ضعیف و ناقص نسل بشر را در دراز مدت ضعیف و نابود می کند از لحاظ تربیتی و فرهنگی خانواده هایی که نمی توانند بچه های سالم و موفق تربیت کنند باعث می شود رفتارهای غیر مطلوب و نا بهنجار از خود نشان دهند در نتیجه فرزندان دزد،خلافکار و جنایت کار تحویل جامعه می دهند

حالا ممکن است پدر و مادری صلاحیت به دنیا آوردن و تربیت بچه را نداشته باشند یا اگر بچه هایی به دنیا آوردند از آنها سلب صلاحیت کنند و از دستشان بگیرد و بچه را به مراکز تربیتی و آموزشی بفرستد اینها همه باید جلویش گرفته شود...

ازدواج و بچه دار شدن فقط یک امر شخصی نیست بلکه در سرنوشت و آینده یک جامعه تاثیر گذار است.

احتمالا عده ای بگویند اولویت زندگی زنان، فرزنددار شدن نیست در حقیقت در سبک زندگی امروز، اولویت با امور دیگر، مانند لذت و ارتقای موقعیت شخصی و زندگی مشترک است و بعد که خلأیی حس شد زوجین فرزنددار می شوند.

با این حال باید بگویم چه تعدادی از ما آدمها برای سبک زندگی مان دوره های مختلف تربیتی، آموزشی و  روانشناسی و شناخت و مطالعه را پشت سر می گذاریم شناخت ما از بچه دار شدن چقدر كارشناسانه و دقيق است؟ آیا امروزه درباره فرزندار شدن تصمیمی گرفته می شود؟ اصلا امروزه اولویت برای زنان و مادران چیست؟

شاید بهتر باشد پدر و مادرها بگویند فعلا زندگی مان از لحاظ اقتصادی و فرهنگی تثبیت نشده است بچه نمی آوریم؟


موضوعات مرتبط: آنچه باید بدانیم ولی نمی دانیم

تاريخ : دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ | 0:1 | نویسنده : یاس |

ثواب copy paste

من لم یشکر المخلوق لم یشکر الخالق

مطابق سنن اسلامی و اصول اخلاقی هرکس کار خوبی را اشاعه دهدثوابش دو چندان خواهد بود...

از بس مطالب من محبوبیت جهانی پیدا کرده که بعضی ها قسمتهایی و بعضی ها متن کامل نوشته ها و بعضی ها کل وبلاگم را با تمام مخلفات یکجا برای تبلیغات من در وبلاگها  و سایت های خودشان درج کردند. چون خدا پسندانه بوده اسم مرا نیاورده اند.از علاقمندان به این کارهای مخلصانه پیشاپیش تقدیر و تشکر می شود و همچنین ستاد تبلیغات اینجانب برای گسترش تبلیغات اعضای جدیدی می پذیرد.

اجرشان با خدا...!

برای نمونه فقط گوشه ای از فعالیت های گسترده گروههای تبلیغاتی اینجانب،جهت تقدیر و تشکر در اینجا ذکر می شود .

البته قبلا بارها چند مورد را دیده بودم ولی این دوست مون چون زحمات زیادی کشیده خواستم شخصا تقدیرات کافی را از ایشان ابراز نمایم.

پ.ن: به درخواست دوست مون لینکهای مربوطه حذف شدند.


موضوعات مرتبط: ثواب copy paste
برچسب‌ها: ثواب copy paste

تاريخ : شنبه دوم آذر ۱۳۹۲ | 0:3 | نویسنده : یاس |

حرف تو چیزی نیست جز این که تو زنی و مسئولیت تو در کنار شغلت در خانه است

بار مسئولیت خانه و زندگی را به دوش داری...

تو برای زندگی هوای تازه ای هستی که بی صدا به همه نشاط  و حیات می بخشی

و بی مزد و منت و توقع در جریانی تا فضای زندگی همچنان پاک و شاداب بماند...

اما چرا وضع من اینچنین خراب است...!

باید یک مقدار تفکر کرد شاید راه حلی پیدا شود...

در کنار تحمل سختی ها و گرفتاری ها باید حواست به افراد خانه باشد

باید وقت شان را طوری پر کنی که گذر زمان برای شان آسان تر باشد

این را می گذارم به حساب اضافه کاری که اجرش محفوظ است

می خواهم یاد بگیرم اگر به دلایلی بچه ها یا آقای همسر بد خلقی کنند

با خود تکرار کنم که این رفتارشان طبیعی است

و با حفظ خونسردی محیط خانه را برای شان آرام نگه دارم

هرگز با این فکر غلط موافق نبودم که بعضی از زنها اعتقاد دارند...

وقتی غمگین می شوند فکر می کنند که زن به دنیا آمدن یک مصیبت است

آه می کشند و می گویند:

اگر یک مرد بودیم...!

نگویید خود خواه هستم اما دنیای ما ساخته دست مردان است برای مردان...

اما در کنار جریان همیشه پویای زندگی...

و در کنار مردانی که شخصیت انسانی خود را فراموش کرده اند

انسان بار زندگی کردن چه سخت است....!

 

کلام دل:

از چه می هراسی بانو ؟

از قفس ... از ماندن پشت میله ها تا آن که عادت و پیری آن ها را بپذیرد

و فرصت انجام اعمال بزرگ از دست برود و هوس آن از سر بیفتد... 

دچار باید بود ...


پ.ن: برای بالا آمدن صفحه و شنیدن موسیقی وبلاگ اندکی صبر کنید


موضوعات مرتبط: من يار مهربانم - دانا و خوش بيانم

تاريخ : سه شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۲ | 1:5 | نویسنده : یاس |

در عاشوراي واقعي امام حسين (ع)، خودش و ياران و فرزندانش را فدا مي كند در فرهنگ عمومي ما وسط جنگ و شهادت، حجله عروسي به پا مي شود.

در عاشوراي واقعي امام حسين (ع)، در برابر يزيد سر تسليم فرود نمي آورد در حالي كه در فرهنگ عمومي ما تشنگي و بي آبي فرزندش را علم كرده در برابر تير دشمن قرار مي دهد.

در عاشوراي واقعي به خاطر نماز به شهادت مي رسند اما در فرهنگ عمومي ما بدون نماز هم هيچ مشكلي پيدا نمي شود.

عاشوراي واقعي با دادن خون به پا مي شود در فرهنگ عمومي ما عاشورا فقط با دادن آش هم قابل اجراست. عاشوراي واقعي حقيقت تاريخ را مي سازد و جوامع را به حركت در مي آورد اما در فرهنگ عمومي ما حقایق کربلا غالبا در خوابها و داستانهاي ساختگي دنبال مي شود.

در عاشوراي واقعي شب تاسوعا هر كس حق الناس به گردن دارد بايد صحنه را ترك گويد اما در فرهنگ عمومي ما با مال حرام سفره ي نذري باز مي شود.

عاشوراي واقعي حتي  مسيحي و يهودي را شيفته ي حسين ابن علي مي سازد در عاشوراي خرافات حتي مسلمانان را از عظمت حسين (ع) محروم مي كنند.

در عاشوراي واقعي با جهاد و شجاعت و مردانگي و ايثار جان و مال و شهادت در راه جانان به بهشت مي رسند اما دريغ كه در فرهنگ عمومي ما با نشستن و گوش دادن و گريه و اشك و آه خالي راه بهشت جستجو می شود.

در عاشوراي واقعي همه، بازيگر ميدان جانبازي و از خود گذشتگي هستند، اما در فرهنگ عمومي ما همه يا اكثريت در مسئولیت های مهم اجتماعی و اخلاقی و حتی در عزاداری ها تماشاگري هستند در گوشه اي نشسته در حالي كه نهضت حسيني تماشاچي نمي خواهد.

در عاشوراي واقعي حماسه امام حسین و يارانش مقدس است و با بينش و درك و بصيرت قوي نسبت به مسائل زندگی و مشکلات مردم توام است اما در فرهنگ عمومي ما برخی از روضه ها و مرثیه ها سبب غفلت و نا آگاهي و بی بصیرتی از همه چیز حتی از فلسفه شهادت امام حسین می شود.

در عاشوراي واقعي نهضت حسيني، حماسه اي عظیم بود که با معیارهای اساسی ، اسلام و قرآن پیش می رفت و حقیقتی جاودانه بود كه در ظلمت كامل مي درخشيد اما عاشوراي ما در سلیقه های شخصی گم شده است...

آخرنوشت:

واقعه کربلا آنقدر عظيم و بزرگ و دردناک است که هيچ کس نمي تواند آن را بفهمد و درک کند و بعد از 1400 سال که از آن مي گذرد هر کس بتوان و اطلاعات خويش مطالبي و بخشي از آن را به تصوير کشيده است...

حسین جان ای مولای بی پناهان...!

چه بگویم تا قلبم از تپش بایستد سهم من از تو، همین بغض قلم است و بس...

هیچ ندارم ... دستانم خالیست...

.....................

عصر روز دوشنبه ۹۲/۸/۲۷

پنجمين جشنواره صحيفه سجاديه دانشگاهیان سراسر کشور ویژه اساتید ، دانشجویان و کارمندان با محوریت "آیین بندگی و  سبک زندگی" آغاز شد

لینک ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر


موضوعات مرتبط: عاشوراي ما و عاشوراي امام حسين (ع)

تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۲ | 9:18 | نویسنده : یاس |

ایام عزاداری سالار شهیدان آوای رحمتی است

که پس از عبور از حریر هوای سحرگاهی گوش دلهای غافل را می نوازد

پژواك آوايي محزون، این روزها تا مغز استخوان همه عاشقان حسین (ع) نفوذ می کند

و همچون نسیم صبحگاهی روح های سبکبار را نوازش می کند

اگر پنجره بسته دیدگان را باز کنیم

بارش ابر کرامت سید الشهدا (ع)، سکوت خواب را به عطر بیداری می نوازد

صدای همیشه آشنای محرم که در کوچه پس کوچه های انتظار به گوش می رسد

خفتگان را از پیله بیهوشی به در می آورد و بیداردلان را به پرواز فرا می خواند

و ما گمشدگان دیار فراموشی همچون مردگانی هستیم

که گاهی عیسی نفسی از کنارمان می گذرد...

حواریون عیسی در کاروان کربلا و حسین چون مسیح با دمی الهی و  حیات بخش

از روزنه های حصار تنگ دنیوی نور امید می تابد

این نور شور و حماسه و عشق و امید کبوتران حرم حسینی است

و این صدای نجات بخش حسین است که شنیده می شود

ای خورشید در خون تپیده کربلا...!

نمی دانم سایه ها در آرامش خود چه پنهان کرده اند...!

چه سخت است در سوز تب ماندن و در سکوت مردن

حکایت ویران کننده ای است که خورشید باشد و ما همیشه در تاریکی کشنده زندگی کنیم

دیروز لا به لای عزاداری در پی موج نگاه ها دویدم

دیدم عاشقانت چگونه کبوتر دلهای بی تاب شان را به یاد تو به پرواز در آوردند

و حسینی شدند...

چه دلبستگان خلوت ابن زیاد که از او دل بریدند و به حسین پیوستند  و

ما همچنان در خلوت غفلت خود مانده ایم و حسین دارد می رود

با لبی خندان و دلی خونین از من و ما و رهگذران خاموش و بی احساس

آیا زمزمه های پنهانی حسین ما را هم با خود خواهد برد...

یا همچنان در رکود و رسوب خواهیم ماند.....


موضوعات مرتبط: آیا حسین ما را با خود خواهد برد...؟
برچسب‌ها: خفتگان , بیدار دلان , دمی الهی , غقلت , خلوت

تاريخ : دوشنبه بیستم آبان ۱۳۹۲ | 22:0 | نویسنده : یاس |